باز هم سلام.نمی دونم چرا نظرات و بازدید کنندگان کم شده؟ نمی دونم؛شاید از منه که هستم آخه از وقتی که شهرزاد قصه گو 1 بود بازدید کننده زیادتر بود.
حالا برم سر اصل مطلب:
اگه دوستان نظر خوصوصی میدن اگه بشه و بتونن که آی دی خودشون(البته نه واسه دوستی یا ... واسه چند تا سوال و از این جور چیزا)را بدن خیلی ممنون می شم.
دوستدار شما شهرزاد قصه گو:-*2
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 1:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه پدر و مادری بودند یه دونه پسر داشتند. پدر این
پسر نجار بود، پسر خودش خیاط بود. یه وقتی پسره اجازه از پدرش گرفت که بره مسافرت
از اینجا تا حضرت معصومه، نه مسافرت دور.
در بین راه که این پسر ما آمدف رسید به یک درویش، با
هم رفیق شدند. یه روزی که با هم رفتند، نشستند باهم ناهار خوردن. پسر هی به درویش
اصرار کرد بخور از این غذای من. درویش هی نمی خورد، پسر اصرار کرد، درویش لاعلاج
خورد. بعد دو دوری که درویش خواست سوار بشه، پسر پرسید که تو اسمت چیه و کجا بودی
و کی بودی و کجا میری؟ درویش گفت:«اسم من وحشتناکه اگر بگم تو می ترسی.» پسر گفت
«نه برای چه بترسم، هیچنمی ترسم و من با تو نمک خوردم و از تو می دانم به من
خیانتی نمی شه.» گفت:«ای برادر من عزرائیلم.» گفت:«اگه تو عزرائیلی من چه وقت می
میرم؟» گفت:«موت تو در شب زفاف توست.»
گفت:«بسیار خوب.» پسر وقتی که درویش آمد خدانگهداری کنه، گفت:«برادر، به همین نمکی
که با هم خوردیم هر وقت که میای جون من بگیری، به همین شکل بگیر.» درویش قبول کرد.
پسرم مسافرتشو کرد و برگشت آمد منزلش.
پدر و مادر هی خواستند برای این عروس کنند. پسر می
گفت:«من زن نمی خوام.» تا مدتها گذشت، این پسر به سن سی ساله شد. پدر گفت:«بابا
جون من دیگه ریشم سفید شده،آرزو دارم تو رو داماد کنم.» گفت:«پدر جون آرزوی دامادی
منو نداشته باش چون اگه منو داماد کنی، شب زفاف می میرم.» پدر گفت:«این چه حرفیه
می زنی، این چه صحبتیه؟ اولا که عزرائیل دیده نمی شود، دوما که اگه مَلَک از آسمان
آمد جون تو رو بگیره من جونم میدم جای تو.» مادرش گفت:«من می میدم.» به هر جهت
پسرو حاضر کردند به زن گرفتن.
شب عروسی شد و عروس و داماد و دست به دست دادند. درِ
اتاق وا شد و آقا درویش آمد، گفت:«ای نگفتم زن نگیر، شب زفاف شب آخر عمر توست؟»
پسرگفت:«ای برادرمهلت بده پدر و مادرمو صدا کنم.» گفت:«صدا کن!» پدر و مادرشو صدا
کرد،آمدند، گفت:«خوب شما عهد کردین هر وقت عزرائیل ـمد جای من جون بدین، حالا
عزرائیل آمد، بیاین جون بدین!» پدر خوابید، گفت:«بیاد عزرائیل، جون منو بگیر!»
عزرائیل به قبض روح او مشغول شد تا جون به سینه رسید، پدر گفت:«برادر عزرائیل جون
دادن سخت است، جون خودشو بگیر!» به پسرهگفت:«بخواب!» مادره دوید آمد جلو، گفت:«نه
نه داماد، جوان، جونشو نگیر!» جان مادر رو گرفت، آمد تا حلقوم، مادر هم گفت:«اینجا
سخته، من که نباشم دنیا /رو/ می خوام چه کنم ، منوول کن، جون خودشو بگیر!» دختر
آمد که عروس باشه، گفت:«می دونید چیه؟ اگه این بمیره فدرا به من میگن این بدقدم
بود، توی خانه می مانم، جون من بگیر راحت بشم، سرزَنِش مردمو نشنوم.» عزرتئیل گفت:« بخواب!» مشغول شد به گرفتن روح، جون دختر
گرفت تا آمد به دماغش رسید. تا از دماغش بیاره بیرون از جانب خدا حق ندا رسید، «ول
کن! اینکه دختر مردم بود جونشو فدای این پسر کرد. سی سال به او عمر دادم که با هم
زندگی کنند.»
خدا
عاقبت همه را بخیر کند!
- عزرائیل و پسر نجار
- قصه های مشدی گلین خانم – ص 98
- گرد آورنده: ل.پ.الول ساتن
- ویرایش: اولریش مارتسولف – آذر
امیر حسینی نیتهامر و سیدا و سید احمد و کلیان
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 0:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
باز هم سلام می کنم انشالله که خوب و سر زنده باشین.
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 0:40 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
:« ایهاالناس
مرد نازنینی که بچه بی مادر و گرسنه و تشنه در منزل دارد می توانست این همه مال و
جواهر را بفروشد و خرج یکسال آنها بکند، چه مرد با دیانت و با خدایی است که آنها
را به من تحویل داده، به این مرد با حقیقت کمک کنید.» همه اهل مجلس به او کمک
کردند، پول وافری، به جیب زد و بیرون آمد. پسر حاجی هم پشت سرش آمد رسیدند به
منزل. به پسرک گفن :«دیدی با چه حقه ایی پول گرفتم؟» گفت:«آری، پس تکلیف طلاهایی
که از دست دادی چیست؟» گفت:«آن هم پول است صبر کن» فردا شد به زنش گفت:«نوبت توست
برو.» زن یک دست لباس ژنده پوشید و پسر حاجی را همراه گرفت در مسجد و پیشنماز را
چسبید و گفت:« من زنی بی شوهر دارای هفت طفل بی پدر و یتیم هستم. در محله ما هر
وقت عروسی بشود مرا همراه عروس می فرستند. زینت کردن عروس با من است. هفته پیش من
برای آرایش عروس مقداری طلاآلات از یکی از همسایه ها امانت گرفتم که عروس را زینت
بدهم، توی راه آنها را گم کردم. دو سه روز است دنبالش می گردم، بچه های من هم
گرسنه و تشنه در منزل هستند. دیروز شنیدم که پیرمردی آنها را پیدا کرده به شما
سپرده است.» گفت:«نشانی هاش چیست؟» زن بطور کامل نشانی هاش را گفت. پیشنماز
طلاآلات را به او داد زن گفت:« تکلیف اطفال من که چند روز است چیزی نخورده است
چیست؟» پیشنماز امر کرد به این زن با خدا اعانت کنید.
پول کلانی هم به او دادند. زن از مسجد بیرون آمد.
پول فراوان در دست، با پسر حاجی به منزل آمد. عباس دوس به پسر گفت:«ذیذی چطور
گدائی می کنند؟ یاد بگیر حالا تکلیف تو این این است:امشب که رفتی دکان نیمه شب
تمام اجناس دکان را ببر خانه. صبح که شد دم دکان بنشین و گریه کن و بگو دکانم دزد
زده، اگر گریه کردن بلد نیستی من کاری به تو یاد می دهم که تا دست و آستینت را به
چشم بمالی بی اختیار اشک جاری شود، پس از این گریه و آه و ناله همکارانت به نام
اعانه به تو پول خواهند داد، بعد خودت دکان به دکان برای اعانه می روی. کم کم به محل
می روی.روی این حساب روی تو باز خواهد شد.» پسر عین لین دستور را به کار بست.
پیرمرد مقداری آب پیاز به او داد برای گریه کردن. طولی نگشید که پسر، یکی از
گداهای مشهور شهرشد و همیشه پول و پله
زیادی برای عباس می آورد. عباس هم دخترش را به او داد و عروسی کردند. روزی عباس به
حمام رفته بود، نوره گذاشته بود و مشغول چیدن پشم هایش بود. دید سائلی آمد دم در حمام می گوید:«یا محمد یا علی» عباس پیش
خود گفت:«آخ! این دیگه کیه حمام را هم رد نمی کند، این دست مرا از پشت بسته، پس من
در مدت عمرم چه غلطی می کردم»بعد گفت:«عمو مگر نمی بینی ایجا حمام است و دارم
نظافت می کنم؟ تو یخه مرا گرفتی می گوئی یا یمحمد یا علی مگر دیوتنه شدی؟» پسر
جواب داد:«فقیر بیچاره ام از همان پشم
حمام اگر مقداری کرم کنی خدا عوضت بدهد.» عباس مقداری پشم با کثافت توی دستش ریخت
و پسر رفت. عباس چون به منزل آمد ماجرا را برای زن و دامادش نقل کرد بعد گفت:«او
را می گویند شاه گداها نخ من و تو را،ما نوکر او هم نمی شویم او برای ما خوب بود
نه شاه داماد» پسرچون این حرفها را شنید دست کرد توی جیب کهنه ای که در آن مقداری
پشم حمام بود بیرون آورد گفت:«استاد جان آن سائل من بودم نه دیگری!» عباس صورت او
را بوسید گفت:«آفرین! تو دست مرا از پشت بستی!»
- عباس دوس
- گل به صنوبر چه کرد؟ جلد اول بخش اول –
ص49
- گرد آورنده: سید ابوالقاسم انجوی شیرازی
- انتشارات امیر کبیر، چاپ دوم 1357
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 0:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه.میتونم یه خبر مهم و جالب رو به شما بگم؟ معلوم که می تونم ههه خوب می گفتم دوستم یعنی شهرزاد قصه گو رفت به خونه بخت و من دوستش یعنی الهام(شهزدار قصه گو2) جایگزین او شدم البته شهرزاد به ما هم سر می زنه ؛ واسش آرزوی خوشبختی بکنید
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 0:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
روزی پسر از حاجی دم در دکانش نشسته بود. دید دختری
ماه پیکر دکان گدایی می کند تا رسید جلو
دکان او، نگاهی به دخترانداخت دید در قشنگی و خوشگلی طعنه به ماه و آفتاب می زند،
اما لباس او ژند و پاره پاره است. گفت :«ای دختر چرا با این شکل و شیما گدایی می
کنی شوهر نمی کنی؟» جواب داد:«چند نفر خواستگار آمدند پدرم نداد.» گفت:«چرا؟» جواب
داد:«نمی دانم» اما پسر حاجی یک دل نه صد دل عاشق دختر شد. گفت:«من پسر فلان حاجی
هستم، این دکان تا پایین همه شان مال من است. مرا می پسندی؟» جواب داد: «اگر پدرم
حاضر شود من حرفی ندارم.» پسر به همراه دختر به منزلش رفت. وارد حیاط شد. دید
دستگاه، دستگاه سلطنتی است. دختر از پله بالا رفت پسر حاجیرا بهاتاقی راهنمائی
کرد. پسر حاجی داخ اتاق شد دید پیر مردی با دم ودستگاه مجلل و لباسهای گران قیمت
روی زرنگار مشغول کشیدن قلیان اتاق نگو بهشت بگو که فرش های گرانقیمت پهن کرده
اند. پسرک مات و حیران شد. در این اثنا دختر داخل اتاق شد غرق جواهر و لباسهاس
گرانبها پهلوی پدرش نشست. پسر حاجی از گفته ی خود پشیمان شد. خیال کرد حتما می
خواهد از او مؤاخذه کنند که چرا چنین خرفی زده زیرا این مرد هزار سال دیگر دخترش
را به او نخواهد داد. پس لز چند دقیقه ای پیر مرد به پسرک گفت:«یقین عاشق دختر من
شده ای به اینجا آمده ای؟» پسر سرش را پایین انداخت خجالت کشید. گفت:«خجالت نکش من
حرفی ندارم اما در این باب اسراری است که اگر قبول کنی من حاضرم» پسر به ناچار
گفت:«بفرمایید تا ببینم می توانم یا نه» پیرمر گفت:«اسم من عباس دوس است شل من و
تمام عائله من گدایی است. من دامادی می خواههم که در عالم گدائی مثل من بی نظیر
باشد. اگر حاضری گدائی کنی و مالی به دست بیاوری من تو را به دامادی قبول می کنم
والا نه» پسر گفت:«حاضرم» گفت:«پس برو هر موقع از پول گدائی صدتومان آوردی داماد
من می شوی.» پسر رفت در منزل پس از ه روز دیگر صد تومان پول گرفت رفت منزل عباس
دوس. همینکه چشم پیر مرد به او افتاد گفت «نه این پول از دکان های شماست پول گدائی
نیست» پسر گفت:«از کجا دانستی؟» پیر مرد گفت:«از رگ پیشانی تو فهمیدم، گدا در
پیشانی رگی دارد که بایدبترکد تا بتواند گدائی کند تو هنوز به آنجا نرسیدی، آیا
راستی میل داری گدا بشوی و با دخترم ازدواج کنی یا نه؟ اگر میل داری من عملش را به
تو می آموزم، بعد از تو امتحان می کنم. هر گاه خوب امتحان دادی من حاضرم والا نه»
پسر قبول کرد و شب در آنجا ماند. صبح که شد عباس دوس به زنش گفت:«وسائل بیرون رفتن
مرا آماده کن.» زنش رفت یکدست لیاس ژنده و یک عدد انگشتر طلاو دستند طلا و گردنبند
طلا آورد. پیر مرد لباس را پوشید این طلا آلات را هم کهنه بست وبه جیب گذاشت به
پسر گفت:«بیا برویم» او به پیش و پسر به دنبال رفتند به مسجد جامع. پس از نماز و
روضه خوانی پیرمرد می رود جلو پیش نماز می گوید:« آقا در راه می آمدم مقداری طلا
آلات پیدا کردم نمی دانم کی گم کرده است آوردم خدمت شما تحویل بدهم ، شما به صاحبش
برسانید، اما باید طوری دقت کنید که صاحبش تمام نشانی ها را بگوید و ببرد،همانطور
ندهید.» پیشنماز به سر و پای او نگاه کرد.
دید نیم قار نمی ارزد اما چه مرد راست و درستی است! بعد گفت:«آقا من پنچ بچه بی
مادر دارم که سه شبانه روز خوراکی به حلقشان فرو نرفته و گرسنه و تشنه در خانه
هستند، دستم به دامنت به من کمکی بکن.»
پیشنماز گفت:
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 0:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
«برایم صندوقی درست کن که با یک دست زدن به آسمان برود و با یک دست زدن به زمین بیاید.»
نجار، تا شب عروسی صندوق را ساخت و تحویل دختر حاکم داد.
شب عروسیشد، حاکم هفت شهرا را آینه بندان کرده بود و وقتی در اتاق حجله باز شد که به درون بروند دخترش گفت: «می خواهم کنار آب بروم.»
دختر کوچک وزیر هم دنبال او راه افناد. در راه کنار آب،صندوق به آسمان رفت.
حاکم و حاضرین در مجلس از انتظار خسته و دلواپس شدند. کنار آب را گشتند عروس را نیافتند. حاکم خشم گرفت و سخت ناراحت و پریشان شد و دستور داد گوشه و کنار شهر و دیار به دیار را بگردند.
صندوق به آسمان دیار دیگر رسید، در همین حال پسر حاکم آن دیار در شکارگاه مشغول بود که چشمش به صندوق پرنده افتاد. تیری به چله کمان نشاند و کمان کشید و تیر را به بدنه صندوق و صدایی مثل دست زدن بلند شد. صندوق پایین آمد و به زمین نشست. پسر حاکم بدون اینکه درش را باز کند آن را ترک زین گذاشت و حرکت کرد. به قصرش که رسید، صندوق را توی صندوقخانه،که به اتاقش راه داشت، قرار داد.
از آن بعد هر وقت برای پسر حاکم سفره صبحانه، نهار یا شام پهن می کرد، او حس می کرد که غذا دست خورده است. پس ایم موضوع را با وزیر پدرش در میان گذاشت، وزیر گفت:«خودت جایی پنهان شو و چهار چشمی بپا که چه پیش می آید!»
سفره انداخته شد. پسر حاکم و وزیر دیدند که از صندوق دختر زیبایی بیرون آمد و از هر نوع غذا، لقمه ای برداشت و همین که خواست به طرف صندوقخانه برگردد، پسر حاکم دستش را گرفت و گفت:«تو دختر به این زیبایی توی صندوق بودی و من نمی دانستم؟تو باید زنم شوی.»
او را نزد پدرو مادر خود برد و پس از چند روز با هم عروسی کردند. سالی هم نگذشت که دختر حامله شد و بچه دار شد.
حاکم که از یافتن دختر ناامید شده بود، لباس درویشی پوشید، کفش فولادی به پا و عصای آهنی به دست، راه افتاد.
راه دیاران دیگر را پیش گرفت. تا اینکه رسید به دیاری که دخترش زن پسر حاکم آنجا شده بود. راه به راه برد و نگاهش به خانه ای افتاد که در آن زنی مشغول شیر دادن بچه اش بود.او را شناخت.دختر هم که نگاهش به او افتاد پدر پیر و تکیدهو در هم شکسته را شناخت و به ندیمه اش گفت:«برو به درویش خیری بده!»
ندیمه کاسه ای برنج به او داد، ولی درویش پس زد و گفت:«به خانمت بگو خودش مرا خیر دهد!»
ندیمه برگشت و به خانمش گفت:«درویش می گوید شما خودتان خیر دهید.»
خانوم دم در رفت. درویش به او گفت:«دختر!تو مرا چشم انتظار گذاشتی، نمی خواهم خیلی نفرینت کنم. یک شبانه روز آهو شوی تابچه ات چشم انتظار شود.»دختر فورا بر گشت به صندوقخانه. سر صندوق رفت و با دختر کوچک وزیر که همچنان در صندوق محفی بود، مضوع را در میان گذاشت و گفت:«تو خیلی شبیه منی، با آهو شدنم جایم را بگیرد و از بچه ام نگهداری کن!»
دختر کوچک وزیر از صندوق بیرون آمد. لباس او را بپوشد و بچه را بغل کرد. و در همین موقع دختر حاکم آهو شد و به سر به صحرا گذاشت و راهش به شکارگاهی افتاد که شوهرش در تعقیب شکار بود. شوهر تا او دید، تیری پراند که به پایش نشست و زمین خورد. آن وقت بالای سرآهو آمد، خواست که به ترک زین اسبش گذارد که متوجه شد از پستانش شیر می چکد. منصرف شد و دستمال را در آورد به پایش بست و با خود گفت:«این آهو هم مثل زنم بچه دار است، لابد بچه های گرسنه اش منتظرش هستند، باید آزادش کنم.» پس، آهو را آزاد کرد.
یک شبانه روز سپری شد و دختر حاکم از جلد آهو در آمد و به خانه برگشت و بچه اش را از دختر کوچک وزیر گرفت و دختر وزیر دوباره توی صندوق رفت. درهمان وقت شوهرش از شکار برگشت، شب شد. دختر حاکم می خواست بخوابد که چشم شوهرش به دستمالی که به پایش بسته بود افتاد، و دریافت همان دستمالی است که به پای آهو بسته بود، با تعجب رو به زنش کرد و گفت:«من این دستمال را به پای آهو بست بودم، این چه سری است کهبسته به پای تو می بینم!»
زن لحظه ای خود فرو رفت و بعد جواب داد:«رازش را به تو می گویم!»
آنگاه قصه زندگی اش را برای او گفت و ادامه داد:«دختر کوچک وزیر هم با منست!»
شوهرش پرسید: «کجاست؟»
جواب داد: «در صندوقخانه، توی همان صندوقی که با تیر زدی!»
پرید و سر صندوق را باز کرد. دختر کوچک وزیر از صندوق بیرون آمد و پسر حاکم او را به عقد پسر وزیر پدرش در آورد. همه تا آخر عمر به خوشی با هم زندگی کردند.
-
طمع و نفرین پدر-
افسانه شمال – ص9-
گرد آورنده: سید حسین میر کاظمی-
انتشارات روزبهان – چاپ اول 1372
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 9:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حاکمی بود که از زن مرده اش یک دختر داشت او را بزرگ کرد و روزی به گفت: دخترم تو باید همسر بگیری
دختر پرسید: خواستگارم کیست؟
حاکم گفت: خودم
دختر جواب داد: این کار گناه دارد من نمی توانم همسر تو شوم. وادامه داد: برو از مجتهدی بپرس اگر گفت گناهی ندارد من حرفی ندارم وهمسرت میشوم .
حاکم پیش مجتهدی رفت وپرسید درختی را از کوچکی اب داده ونگهداری کردم و حالا بزرگ شده ومیوه داده است ایا گناه دارد من از میوه ی این درخت بخورم ! مجتهد که منظور باطنی حاکم را نمی دانست گفت:نه اصلا این گناهی ندارد . می تونی میوه رسیده را بچینی و بخوری ! حاکم برگشت و به دختر گفت من می توانم با تو ازدواج کنم ومجتهد هم تائید کرد وگفت هیچ گناهی ندارد.
دختر جواب داد: پس یه هفته به من فرصت بده!
حاکم قبول کرد .سپس دختر به اتاقش رفت و ندیمه اش را صدا زد وگفت:دختر بزرگ وزیر را بیاور اینجا!
پس از ساعتی دختر بزرگ وزیر خدمت دختر حاکم حاضر شد وسلام داد. اما دختر حاکم جواب سلامش را نداد وسخنی نگفت.دختر بزرگ وزیر که او را چنین ساکت دید ایستادن را جایز نشمرد خداحافظی کرد و رفت .دختر حاکم پشت سر او حرکت کرد و در شکاف درختی پنهان شد و شنید که دختر بزرگ وزیر به مادرش گفت: اصلا با من حرفی نزد!
دختر حاکم با خود گفت : او راز نگهدار نیست نمی تواند رازم را نگهدارد.دختر وسطی وزیر را هم خواست .او را نیز ازمایش کرد ودریافت او هم راز نگهدار نیست تا اینکه دختر کوچیک وزیر را احضار کرد.او به نزدش امد وسلام داد و دخترحاکم جواب داد: علیک!
و دیگر حرفی نزد.دختر کوچک وزیر معطل نشد وخداحافظی کرد ورفت.دختر حاکم او را تعقیب کرد و در شکاف همان درخت پنهان شدو شنید که به مادرش گفت: او با مهربانی با من صحبت کرد خواهرهایم دروغ می گویند.!دختر حاکم با خود گفت: او راز نگهدار است . باید رازم را به او بگویم . دوباره دخترکوچک وزیر را خواست وماجرا را با او در میان گذاشت.
دختر کوچیک وزیرگفت:هر کاری از دستم بر اید . برایت انجام می دهم ! دختر حاکم گفت:فردا که بیاید دیگر شبش باید با پدرم ازدواج کنم تو فقط با من باش.
انگاه دختر حاکم نجاری را نزدخود خواند و به او گفت:
(ادمه دارد)![]()
![]()
!!!!!!!!!
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 2:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستان بازم بخدا شرمنده من تا یه هفته نیستم بعد از یه هفته میام دوباره داستان بعدی را که عنوانش (طمع ونفرین پدر) هست را براتون می نویسم میخوام برم مسافرت حتما کتاب داستان های قدیمی را هم میخرم تا بتونم با داستان های بهتر رضایت شما را جلب کنم برام دعا کنید بای تا یه هفته دیگه با داستان طمع ونفرین پدر![]()
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 3:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
انگاه محمد را صدا زد وگفت : بیا این نامه را به پسرم برسان.
محمد نامه را گرفت وبه طرف خانه ی بازرگان راه افتاد.او راه زیادی را طی کرد وخسته وگرسنه در سایه ی درختی نشست و به استراحت پرداخت.محمد نگاهی به نامه انداخت وبا خود گفت : چطور است این نامه را باز کنم وبخوانم.من که سواد دارم
محمد نامه را باز کرد. در ان نوشته شده بود: ( این پسر نامه رسان را بکشید و جسدش را در چاله ای دفن کنید!) محمد اگر این نامه را به پسر مرد بازرگان می رساند,روزگارش سیاه بود. او نوشته را پاک کرد و این طور نوشت :<< برای این پسر نامه رسان ,هر چی خواست فراهم کنید و از او به گرمی پذیرایی کنید
>>محمد نامه را نوشت و به راه افتاد.وقتی به در خانه مرد بازرگان رسید,نامه را به پسر مرد بازرگان داد. او نامه را خواند و بعد با گرمی از محمد پذیرایی کرد. غذای گرم ولباس نو به محمد داد و او را در پیش خود مهمان کرد. انها تا نصف شب با هم مشغول صحبت شدند. محمد از پسر بازرگان در مورد شهرشان پرسید . پسر مرد بازرگان گفت : حاکم شهر ما دختر جوانی است که در بازی شطرنج بسیار ماهر است . می گویند هر کس بتواند در بازی شطرنج او را ببرد,اون زن مرد برنده خواهد شد واگر هم ببازد ان مرد بازنده را خواهند کشت
.!محمد که به بازی خود در شطرنج اطمینان داشت ,گفت: من می خواهم با او بازی کنم. من بازی شطرنج خوب بلدم
.پسر مرد بازرگان گفت : این کار خیلی خطرناک است ! تا به حال کسی نتواسته حریف او بشود
.محمد به حرف های او توجهی نکرد وروز بعد,به طرف قصر دختر جوان راه افتاد. وقتی داخل قصر شد,دید که حاکم بر تخت طلایی خود نشسته است در حالی که چند نفر کنیز وغلام اطراف او را گرفته بودند . او از محمد پرسید :(چرا به قصر امده ای
)محمد گفت : شنیدم که شما در بازی شطرنج بسیار استاد هستید! می خواهم با شما بازی کنم
.اطرفیان حاکم سعی کردند که محمد را از این کار باز دارند,ولی او به حرف های ان ها توجهی نکرد . دختر جوان گفت: شرط ما این است : پنج بار با تو بازی میکنم . اگر از پنج بازی چهار تایش را ببری,با تو ازدواج میکنم . ولی اگر من ببرم ,تو کشته خواهی شد
.!محمد قبول کرد .ان ها شروع به بازی کردند. در بازی اول محمد به حاکم باخت .دختر به محمد گفت :اگر از جانت می ترسی ,بازی نکن
!محمد گفت (یک بار دیگر هم با توبازی میکنم
.)انها باز شروع به بازی کردند. این بار محمد برنده شد . محمد که نقطه ضعف او را یافته بود ,در سه بازی دیگر هم به اسانی برنده شد . انگاه با ان دختر ازدواج کرد و حاکم ان سرزمین شد. او پدرپیرش را نیز پیش خود اورد
.محمد سال های سال با عدل وانصاف بر ان سرزمین حکومت کرد.(پایان.... داستان صد سکه صلا
.)- صد سکه صلا
-چهل دروغ(پانزده افسانه از ترکمن صحرا)ص ۴۷
- گرد اوری وباز نویسی : عبدالصالح پاک
-کتاب بنفشه ,موسسه انتشارات قدیانی چاپ اول 1377
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 1:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
درود بر شما دوستان عزیز
بچه ها از همه عذر خواهی میکنم که چند وقت نبودم اخه یکمی درس داشتم ویه مشکلی پیش اومده که نتوستم بیام بقیه داستان را بنویسم. ولی قول میدم از این به بعد تا داستان تموم نکردم بی خبر غیبم نزنه ![]()
بچه ها همگی به بزرگی خودتون ببخشید این بنده ی خاکسار را .
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 9:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
محمد که دیگر از پدرش خیلی شرمنده بود ،به او گفت:پدرجان! مرا به بازار برده فروشان ببر و بفروش تا جبران ضررهایت شود.
پیر مرد گفت:نه پسرم! این حرف را نزن.من نمی توانم تنها پسرم را بفروشم.
محمد باز اصرار کرد.پیرمرد به ناچار او را به بازار برده فروشان برد و در عوض صد سکه طلا ،پسرش را به تاجری ثروتمند فروخت.
مرد تاجر،محمد را با خود به تجارت برد.کاروان مرد تاجر بعد از طی کردن راه های زیاد،در دل صحرا به چاه عمیقی رسید.مرد تاجر طنابی به کمر محمد بست و او را به داخل چاه فرستاد.محمد وقتی به ته چاه رسید،ناگهان نگاهش به انبوهی از طلا و جواهرات افتاد و با خوشحالی فریاد زد:آهای تاجر !اینجا پر از طلا و جواهرات است!
تاجر گفت:زود بده بالا!
محمد همه جاهرات را به طناب بست.مرد تاجر وقتی آن همه جواهر را دید دستپاچه شد.آن ها را بار شتر کرد و راه افتاد و محمد را داخل چاه تنها رها کرد.
محمد که داخل چاه تنها مانده بود،از ترس به هر طرف نگاه کردتا راه نجاتی پیدا کند.یک دفعه نگاهش به دریچه ای افتاد خود را به دریچه رسانید و از آن به زحمت گذشت.خود را در داخل اتاق بسیار بزرگی دید.
اتاق پر از طلا و جواهر بود.در میان جواهرها هم دیو بزرگی خوابیده بود.در کنار دیو یک دو تار روی زمین افتاده بود.محمد دو تار را گرفت و شروع به نواختن آن کرد.دیو که تا آن لحظه در خواب بود با شنیدن صدای دلنشین دو تار از خواب برخاست.نعره ای بلند سر داد و گفت:آهای آدمیزاد!چطور توانستی یه اینجا پا بگذاری!
محمد با ترس و لرز گفت:مرا به چاه انداختند.حالا هم مرا رها کردند و خودشان رفتند.
دیو گفت : تو دو تار را خوب می زنی !پسر من هم مثل تو خوب دو تار میزد.
دیو با گفتن این حرف شروع کرد به گریستن محمد گفت:چرا گریه می کنی؟
دیو گفت وقتی با صدای سازت بیدار شدم و تو را دیدم، به یاد پسرم افتادم تو خیلی خوب دو تار می زنی باز هم بزن.اگر بخواهی همه کاروان را به خاطر تو می کشم.
محمد گفت:نه نمی خواهم آن ها را بکشی ،فقط مرا به آنان برسان.
دیو او را به پشت سوار کرد و به کاروان مرد بازرگان رساند.بازرگان با دیدن او با خود گفت:باز هم پیدایش شد !باید از شر او راحت شوم. (ادامه دارد)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
او در شهر قدم می زد که در کنار مسجدی نگاهش به ملایی افتاد.چند نفر دور ملا را گرفته بودند و از او درس و سواد می آموختند.محمد پیش ملا رفت وگفت:اگر در مدت هفت روز به من خواندن و نوشتن را بیاموزی،این صد سکه طلا را به تو می دهم.
ملا قبول کرد و در مدت هفت روز به محمد خواندن و نوشتن را آموخت.آنگاه محمد با کاروان به نزد پدرش برگشت.پیرمرد وقتی او را دست خالی دید،باز تعجب کرد و گفت؟چرا دست خالی برگشته ای؟ بارت کو؟
محمد گفت در شهر به ملایی برخوردم.از او خواستم که به من خواندن و نوشتن یاد بدهد.در عوض من صد سکه طلا به او دادم.
پیرمرد گفت:عیبی ندارد!سواد هم چیز خوبی است روزی به دردت خواهد خورد.
چند روز بعد باز پیرمرد به پسرش صد سکه طلا داد و او را روانه شهر کرد.محمد این بار هم که به شهر رسید،یکراست به مغازه فلفل فروشی رفت اما دکان بسته بود.او برای یافتن فلفل و خریدن آن در شهر به راه افتاد.وقتی که به میدان شهر رسید،مردی را دید که مشغول بازی شطرنج بود.محمد لحظه ای در کنار مرد ایستاد و به حرکات بازی او خیره ماند.محمد از این بازی خوشش آمد،پس به کنار آن مرد رفت و گفت:من از این بازی بسیار خوشم آمده،اگر این بازی را مدت هفت روز به من بیاموزی ،این صد سکه را به تو می دهم.
مرد قبول کرد و در مدت هفت روز بازی شطرنج را به خوبی به محمد یاد داد.این بار هم محمد دست خالی نزد پدرش برگشت.پیرمرد که باز هم محمد را دست خالی دید تعجب کرد و گفت:دیگر چرا دست خالی برگشته ای؟بارت کو؟
محمد گفت:رفتم دکان فلفل فروشی بسته بود.در شهر می گشتم که به مردی برخوردم.مرد در بازی شطرنج بسیار استاد بود از او خواستم تا در عوض صد سکه طلا آن بازی را به من بیاموزد.
پیرمرد گفت:عیبی ندارد! ناراحت نباش روزی به دردت خواهد خورد. (ادامه دارد)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 2:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یکی بود یکی نبود.در روزگاران قدیم پیرمردی بود که زندگیش از راه تجارت می گذرانید.عاقبت روزی رسید که او دیگر پیر شده بود و ناتوانتر از آن که بتواند به تجارت بپردازد.از این رو در یکی از روزها تنها پسر خود محمد را نزد خود فرا خواند و به او گفت:پسرم من دیگر پیر شده ام.تو باید جای من تجارت کنی.
محمد قبول کرد.پیرمرد به حرف هایش ادامه داد:پسرم برای شروع کارت این صد سکه طلا را بگیر و همراه کاروان حرکت کن و با فروش این سکه ها از شهر ،فلفل سیاه بیاور،از آن فلفل هایی که مردم اینجا خیلی دوست دارند.
محمد سکه ها را گرفت و همراه کاروان به طرف شهر راه افتاد.کاروان پس از چند روز به شهر رسید.محمد برای پیدا کردن و خریدن فلفل در شهر راه افتاد.
همین طور مشغول گشتن بود که یک دفعه چشمش به مردی افتاد.مرد دو تار می نواخت و عده ای از اهالی شهر دور او را گرفته بودند.
محمد هم مدتی آنجا ایستاد و به صدای زیبای دو تار گوش داد.او شیفته صدای دو تار و هنر نوازندگی مرد شده بود.نزدیک تر رفت و به مرد گفت:اگر در هفت روز نواختن دو تار را به من بیاموزی،هر چه بخواهی به تو می دهم.
نوازنده گفت:هفت روز خیلی کم است،پس من باید خیلی زحمت بکشم تا در این مدت کم به تو دو تار زدن را بیاموزم.تو هم در عوض باید صد سکه طلا به من بدهی.
محمد قبول کرد و صد سکه طلا را به مرد نوازنده داد. او در مدت هفت روز نوازندگی دو تار را به خوبی فرا گرفت.آن گاه همراه کاروان به نزد پدرش برگشت.
پیرمرد تاجر وقتی که پسرش را دست خالی دید خیلی تعجب کرد!علتش را پرسید.محمد گفت:در شهر برای خرید فلفل می گشتم که به مرد نوازنده ای بر خوردم،از او خواستم که در مقابل صد سکه طلا به من نواختن دو تار بیاموزد،او هم آموخت .
پدر گفت:بسیار خوب عیبی ندارد.از قدیم گفته اند که هنرمند اگر هم به ثروتی نرسد،گرسنه هم نمیماند پسر مرد باز صد سکه طلای دیگر به محمد داد و گفت:این سکه ها را بگیر و با کاروان به تجارت برو.
محمد صد سکه طلا را را گرفت و بار دیگر با کاروان راهی شهر شد.پس از چند روز کاروان به شهر رسید و محمد برای خرید به بازار رفت.(ادامه دارد)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 2:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شروع به دویدن کردم تا به قلعه رسیدم یکی از غلامان حاکم آنجا بود مرا به نوکری خویش پذیرفت اطاعت کردم و روز دیگر مرا با باز و سگ خود به شکار برد.اتفاقا آن روز شکاری پیدا نکردیم دست از پا درازتر بر می گشتیم در راه که می آمدیم اربابم به دوست خود برخورد کرد و باز و سگ تازی را به من داد و فرمود که تو از پیش به خانه برو و من از عقب خواهم آمد،چون چند فرسنگی راه رفتم در راه باز به بال زدن پرداخت و چند بال و پر بر سر و رویم زد که چشمم خیره شد و خشمم چیره،پر و بالش را بستم و به خورجین نهادم.
نزدیک دهکده ای رسیدیم سگان دهکده به طرف سگ ارباب حمله ور شدند و من از ترس قلاده او را رها کردم و سگهای دهکده او را پاره پاره کردند،چون به منزل رسیدم باز هم در خورجین مرده بود از ترس به زن ارباب التماس کردم که از من نزد خواجه شفاعت کند،او هم دلش بر من سوخت و قبول کرد که شفاعت من را نزد ارباب بکند.
زن ارباب کودکی شیرخواره در بغل داشت او را به من سپرد تا خود به پختن غذا مشغول شود،کودک بیتابی می کرد و لحظه ای از گریه باز نمی ایستاد من به تقلید از پیر زنان قدیم که برای خواباندن طفل خشخاش تریاک به طفل می دادند ،بیشتر از حد معمول به حلقش ریختم تا نفسش قطع شد.
چون زن بازگشت تا کودک را از من بگیرد و شیر دهد او را مرده دید شروع کرد به داد و فریاد من از ترس و هول بیهوش شد زن ارباب دلش به حال من سوخت آبی به سر و صورتم ریخت تا بهوش آمدم گفت:ای بدبخت اگر چه هلاک فرزند بر من سخت است لیکن تاسف بر گذسته سود ندارد.
شب که شد خواجه ام با حال خسته از راه رسید و به سراغ باز و سگش رفت زن تا عصبانیت شوهرش را دید با شیرین زبانی عذرهای پسندیده گفت از آنجا که خواجه ام او را خیلی دوست داشت تملش در وی اثر کرد و رو به من کرد و گفت:شفاعت زنم درباره تو بدین شرط قبول است که امشب چراغی بر افروزی و تا صبح چشم از خواب بدوزی،گاو مرا که ناخوش است علف دهی تا تلف نشود و اسب سواریم را که خسته راهست خدمت کنی تا بیمار نگردد و احیانا اگر گاو را نزدیک به هلاکت شدن دیدی آن را ذبحش کن تا حرام نگردد تا لااقل بتوانیم از گوشتش استفاده کنیم.
بموجب فرمان رفتم و تا نزدیک صبح نخوابیدم تا این که عاقبت خواب بر من غلبه کرد لختی دیده بر هم نهادم که بی اختیار از خواب جستم فانوس کم نور شده بود احساس تردد نفسی کردم صدای نفس می آمد احساس کردم که گاو را نفس در گلو پیچیده بر خواستم و در تاریکی سرش را بریدم،چون که صبح شد دیدم گاو مرده و اسب را بجای گاو کشته ام،از ترس آن روز را در گوشه ای از آن خانه پنهان شدم چون شب شد گریختم .(پایان)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 2:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سالی در اصفهان قحطی بزرگی اتفاق افتاد که گدایان نقش نان نمی دیدند مگر در قرص آفتاب،یکی از اهالی چهارمحال و بختیاری بدین نوع بیان حال میکرد که در چنین ایامی روزی در اصفهان بر در مسجدی در انتظار روزی خود بودم ناگاه زنی که در زیر چادر و با حجاب می آمد چون به من رسید دستی به پشتم زد و مشتی پول در دامنم ریخت و با اشاره مرا بدنبال خود کشاند و گفت:ای مرد این همه عشوه و رشوه برای آنست که زحمت مختصری با شما دارم و آن اینکه با هم نزد قاضی برویم و بگویی این زن از آن من است و در این سال قحطی قدرت نگهداری او را ندارم و می خواهم طلاقش دهم.با خود گفتم این اقرار آسان است و انکارش از نادانی است.غافل از اینکه در این عشوه رنگیست و در آن رشوه نیرنگی!
با او نزد قاضی رفتم و طلاقش گفتم چون قصد آمدن کردم زن از زیر چادر طفلی شیرخوار در آورد که ایهاالقاضی حال که مرا طلاق می دهد بفرمائید طفل مرا ببرد که مرا شیر در پستان نیست.
ناچار به حکم قاضی کودک را از او گرفتم و به هر سو که رفتم کسی را نیافتم که نگهداری کودک شیرخوار را بعهده بگیرد.ناچار در مسجد جامع او را به زمین گذاشتم وگذشتم که به یکبار جمعی از کمین در آمدند و با بد و بیراه گفتن فراوان،پشتم را از مشت کبود و صورتم را از سیلی نیلی و ریشم را از تف سفید و گلویم را از فشردن سرخ نمودند.عاقبت پس از این همه زجر و شکنجه گفتند ای نسناس خدانشناس چرا از عذاب و عقوبت خدا نمی ترسی که تا بحال ده طفل شیرخوار را در درب مسجد گذارده ای و فرار کرده ای و با آن که بر این ادعا سندی نداشتند هر ده طفل را در سبد نهادند و گفتند سبد را بر سر گیر و پا از مسجد بیرون نه که اگر این بار بچنگ آئی روی خلاصی نیست.
ناچار بحکم اجبار آن سبد را برسر نهاده و از مسجد بیرون شدم و تمام روز را حیران بودم تا به قبرستان تخته پولاد رسیدم سبد را از سر بر گرفتم و کفش را از پا در آوردم تا نفس داشتم دویدم.از غایت تشنگی بکنار جوی آبی نشستم و هنوز صورت را از غبار راه نشسته بودم که سواری رسید و ظرفی به من داد تا آبش کنم ناگهان ظرف را آب رودخانه برد سوار تازیانه ای چند بر سرم زد چون قدرت ستیز نداشتم پا به گریز نهادم و دویدم تا که خرابه ای پیدا شد وقتی داخل خرابه شدم پایم به سوراخی فرو رفت و داخل سوراخ سقوط کردم و بیهوش شدم،چون به هوش آمدم خود را در حجره ای دیدم چون فوق العاده گرسنه بودم بطلب غذا برخواستم و اطراف را جستجو کردم کوزه ای روغن و سبدی تخم مرغ در آن یافتم از شدت گرسنگی کمر به خوردن روغن و تخم مرغ خام بستم از آنجا بیرون آمدم و از دور قلعه ای را دیدم.
(ادامه دارد)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 1:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک نظامی پیرمرد ضمن مسافرت و انجام ماموریت نظامی خود شب به روستایی رسید خواست در عمارت کهنه و غیر مسکونی که در کنار آن روستا بود شب را بگذارند.اهالی ده به او گفتند که این عمارت خرابه مدتهاست بی صاحب مانده و احدی جرات سکونت در آن را ندارد،ساکنین اصلی این خانه آنجا را ترک کرده و رفته اند زیرا این خانه را مدتهاست اجنه و شیاطین بتصرف خود درآورده و کسی را نمیگذارند که شب را در آنجا باستراحت بپردازد.
پیرمرد نظامی گفت:این مهملات چیست؟که بمن میگوئید من سربازم و ابدا اعتقاد به این موهومات و این خرافات ندارم.
مخصوصا شب را در آنجا تنها میخوابم تا ببینم اجنه و شیاطین شما با من چه میتوانند بکنند،اسلحه به دست شب را در رختخواب سفری دراز کشیده و خوابش برد.
در خواب دید که اطاق روشن شد و جمعی زن و مرد که قیافه های عجیب و غریبی داشتند وارد اطاق شدند.میز بزرگی را در وسط گذارده انواع و اقسام غذاها و خوراکیهای لذیذ بروی آن چیده و به دور آن نشسته و مشغول به خوردن غذاهای گوناگون شدند یکی از آنها چون چشمش به آن پیرمرد نظامی افتاد پس از کسب اجازه از سایرین وی را بخوردن غذا دعوت کرد،نظامی پیر نیز که شام درست و حسابی نخورده بود از خدا خواسته از جا بلند شد و به میان آنها آمد و با کمال اشتها مشغول خوردن شد و تا میتوانست شکم خود را از آن غذاهای لذیذ پر کرد.
بعد از شام جمعیت مزبور او را بیرون عمارت بروی یک قطعه زمین مزروعی بزرگی بردند ویک نقطه از آن زمین را به او نشان دادند و به او گفتند گنجی که به اسم تو و برای تو گذارده شده است در این نقطه مدفون است.باید زمین را حفر کنی و آنرا بیرون بیاوری! به محض گفتن این جمله آن اشخاص از نظر غایب شدند و او را تنها گذاشتند.شب تاریک و ظلمانی بود و از طرفی پیرمرد نظامی بیل و کلنگ نداشت. حفر آن مکان و درآوردن دفینه و گنج را به صبح موکول نمود ولی لازم بود یک نشانی در آن نقطه روی زمین بگذارد تا آنجا را گم نکند!
از حسن اتفاق چون زیاد خورده بود. معده اش آماده ی تخلیه آنچه خورده بود بخارج بود لذا موقعیت را غنیمت شمرد و در همان نقطه ای که به او نشان داده بودند، که گنج تو در اینجاست نشست و بطور کامل معده ی خود را خالی کرد تا آنگاه که صبح به آن مکان میاید نشانی واضحی برای او در آنجا باشد.
چون اینکار انجام گرفت!از خواب بیدار شد.دید از گنج خبری نیست ولی علامتی که برای پیدا کردن از خود بجا گذاشته کاملا موجود و آشکار است.اما نه بروی زمین:بلکه در بسترش!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نویسنده:اسماعیل شاهرودی(بیدار)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 2:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پاره دوز بمانند باز شکاری فورا بطرف او میرود و به یقه او چسپیده او را به جرم شاشیدن در منظر و مرئای مردم بحکم شاه دعوت برفتن نزد داروغه شهر می کند.شاطر شاه که به لباس مبدل ملبس بود بنای التماس و عجز و لابه را می گذارد که بیا از ما در گذر و ما را به امام رضای غریب ببخش و نادیده بگیر.
ولی فراش سلطنتی یا فراش دغلی می گوید خیر نمیشود،شاه می فهمد،داروغه خبردار می شود و پوست از سر من می کنند.شاطر شاه باز التماس می کند و می گوید پس بیا این چند پناباد(واحد پول دوران صفویه)را بگیر و دست از سر من بردار،ولی پاره دوز که مشتری خود را سخت ترسو می بیند به امید استفاده بیشتری پیشنهاد او را قبول نمی کند و همانطور که با یکدیگر حرف میزدند و چانه و چرا میکردند بطرف میدانشاه پیش می رفتند و شاطر شاه مخصوصا دامنه صحبت را باینطرف و آن طرف می کشید تا وقتی که نزدیک میدان شدند و پاره دوز ایستاد وگفت: دیالله،زود باش بیست پنایاد بده تا ترا آزاد کنم ولی شاطر گفت:اگر تو تا حالا دست از سر من بر نمیداشتی حال دیگر نوبت من است که دست از سر تو بر ندارم.بفرمائید برویم.پاره دوز گفت:کجا؟شاطر گفت:دربار سلطنتی و حضور در نزد شخص شاه
رنگ از روی پاره دوز پرید و گفت:برای چه؟شاطر گفت:همانجا می فهمی،یالله بفرمائید برویم،پاره دوز تا خواست یک کلمه دیگر بزبان بیاورد دو تا کشیده جانانه در بنا گوشش فرود آمد و یک اردنگی هم به پشتش.ناگزیر امان خواست و گفت:مزن،هر کجا میگوئی می آیم و یکسره به عالی قاپو نزد شاه میروند
شاه خود را به کوچه علی چپ میزند و میپرسد این مرد چه کرده.شاطر عرض میکند:قربان این شخص خود را به لباس فراشان سلطنتی در آورده و مردم را در کوچه ها میگیرد و بعناوینی تلکه میکند.شاه می گوید قیافه این مرد برای میرغضبی(جلاد) خوب است.فورا یک دست لباس میرغضبی به او بپوشانید و یک شمشیر هم به او بدهید و همیشه برای اجرای اوامر ما در دربار حاضر باشد.
شاطر تعظیم میکند و او را بخارج برده امر شاه را فورا اجرا کرده لباس میرغضبی باو می پوشاند و شمشیر مخصوص میر غضبی را بر کمرش می بندد و به او دستور میدهد که تا شام حق خروج از دربار را ندارد.
باز شب میشود و درویش بمانند همه شب بسراغ پاره دوز میرود و مدح خوانان بدکان او نزدیک و پس از کسب اجازه وارد دکان میشود و می بیند باز همان بساط رنگین همه شب دایر است و حتی یک دانه آجیل هم کمبود ندارد و از او می پرسد:امروز دیگر شاه عباس مزاحمت نشد؟پاره دوز گفت:درویش مرده شور اون زبان نحست را ببرند،این چه زبان نحسی است که تو داری.امروز نزدیک بود ریشه حیات ما را قطع کنی؟درویش خندید و گفت مگر چه شده؟پاره دوز گفت:میخواستی چه شود و تمامی وقایعی را که برای او پیش آمده یود نقل کرد.درویش گفت حالا که بحمدالله بخیر گذشت،ولی در این صورت تو هم کاسبی ای نکرده ای،پس بساط امشب را از کجا آماده نمودی؟پاره دوز گفت:هیچ،ما دیدیم که کار و کاسبی نکرده ایم،پولی هم که ذخیره نداریم،به خودم گفتم پس تکلیف سور و سات امشبه را چه کار کنم؟فکری بنظرمان رشید.رفتیم و تیغه شمشیر میر غضبی خودمان را فروختیم و بساط سور و سات امشب را از این را تهبه نمودیم.درویش گفت:خوب اگر فردا شاه بکشتن کسی امر داد آنگاه چه خواهی کرد؟پاره دوز گفت:غم مخور و پشمش بگیر،ما امشب دم را غنیمت می شمریم و خوش می نشینیم فردا هم خدا بزرگ است،خودش چاره ای خواهد کرد.
فردا بامدادان شاه عباس امر به احضار یکنفر از زندانیان میدهد و همینکه او را میاورند فریاد میزند: میرغضب،میرغضب.پاره دوز با رنگ پریده حاضر میشود شاه امر میدهد همین جا در حضور من گردن این جنایتکار را بزن.پاره دوز که شمشیرش تیغه فولادی نداشت و کار خود را زار میدید به خود جرئتی داد و عرض کرد:قربان بطوریکه من از چشمای این مرد احساس میکنم او بیگناه است،انشاالله خدایگان او را می بخشند.
شعله غضب شاه بطور ساختگی،شدت یافت و فریاد برآورد:ای سگ پدر این حرفها بتو چه،زود باش گردن این مرد نابکار را بزن.
پاره دوز دست به قبضه شمشیر میبرد و در عین حال رو به آسمان کرده می گوید:خداوندا،اگر این مرد بیگناه است تیغه فولادین شمشیرم را چوبین کن و اگر گناه کار است بمن قوتی ببخش که با یک ضربت سر از تنش جدا سازم و با کمال قوت قیضه شمشیر را تکان میدهد و تیغه آنرا بیرون میاورد و نظری به آن انداخته بی اختیار می گوید لا حول و لاقوه الابالله!خدایگانا،شاهنشاها، ببینید تیغه شمشیرم چوبی شده است،در این صورت این مرد بیگناه نیست؟
شاه با منتهای شدت خنده اش میگیرد و بی اختیار قهقهه را سر میدهد و پس از آن که خوب می خندد میگوید:بسیار خوب او را به تو بخشیدم و ترا هم بخشیدم و امر میدهد انعامی باو میدهند و او را مرخص میکند و میگوید برو بساط شبانه را مرتبا با این سرمایه راه بینداز و خوش باش.
پاره دوز آنگاه می فهمدکه آن درویش شاه بوده و این همه دوز وکلک را هم خودش جور کرده و دعا کنان عتبه شاه را میبوسد و از درگاه او مرخص می شود.![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 12:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فردا شب شاه عباس باز بسراغ پاره دوز میرود و هینکه با کسب اجازه به درون دکان در میاید می بیند همان بساط شب قبل چیده شده است و گوئی کمترین گرد ملالی بر چهره خاطر مرد پینه دوز ننشسته است.هنوز در جای خود قرار نگرفته بود که پاره دوز گفت:گل مولا،ایوالله،عجب قدم بدی داشتی! تو دیشب گفتی اگر شاه عباس پینه دوزی را موقوف کند چه میکنی؟اتفاقا هم امروز بنا به امر شاه دکان ما را با هر چه پینه دوز بود مامورین او تخته کردند و ما را از شغل پینه دوزی ممنوع نمودند.
درویش(شاه عباس)پرسید:پس تو چه کردی و بساط امشب را از چه محلی جور نمودی؟
پاره دوز گفت: به مجردی که دکانم را بستند فورا مشک آبی را به دوش گرفتم و به شغل سقائی پرداختم و این بساط را از آن محل فراهم ساختم. درویش گفت:خدا بزرگ است،ولی اگر خدای ناکرده فردا شاه عباس گفت سقائی هم موقوف،در آن صورت چه خواهی کرد؟
پینه دوز گفت:آخر مگر شاه عباس مرض دارد که پایش را توی کفش من بکند؟درویش گفت:اینهم حرفی است،ولی اگر احیانا چنین کرد چه خواهی کرد؟پاره دوز گفت خدا بزرگ است،کار برای ما قحط نیست بالاخره کار دیگری خواهیم کرد.
فردا بامدادان شاه عباش باز امر کرد که از پیشه سقائی جلوگیری بکنند وشب به سراغ پاره دوز رفت و دید به مانند شبهای پیش باز هم سور و سات پاره دوز مرتب است و به کار زمزمه خوانی خود مشغول یا حق را گفت و به درون دکان در آمد و از حال و روز و شغل آنروزش جویا شد.پاره دوز گفت این مرتیکه شاه عباس امروز هم حکم کرد سقائی موقوف،و من هم چون شغل دیگری بدست نیاوردم و درهای چاره را بر روی خود بسته دیدم ناچار فکری به خاطرم رسید و به لباس فراشان حکومت در آمدم و هر کس کنار کوچه ها ادراز میکرد او را میگرفتم و میگفتم شاشیدن در کنار کوچه ها به امر شاه عباس قدغن است و آنه را به بردن به دارالحکومه تهدید می کردم و همینکه به التماس و درخواست می افتادند مبلغی از هر یک میگرفتم و آنها را آزاد میکردم و چنانکه می بینی بساط امشب را خیلی هم رنگین تر از روزهای پیش فراهم نموده ام.درویش گفت:اگر فردا فراشهای شاه تو را گرفتند و نزد شاه بردند چه میکنی؟ پاره دوز گفت: ای درویش،چه اندازه نفوس بد میزنی،اگر چنین شد باز هم خدا بزرگ است،خودش نجاتمان خواهد داد غصه نخور درویش.
شاه عباس فردا یکنفر از شاطان خاص خود را خواست و گفت:شخصی است با این خصوصیات،ملبس به لباس فراشهای درباری که هر کس را در کنار جاده و کوچه ای در حال شاشیدن ببیند دستگیر میکند و سپس با دریافت مبلغی وی آزاد میسازد.باید همین امروز او را بهر نحوی است بگیری و نزد من بیاوری.
شاطر انگشت اطاعت را بر دیده می نهد و فورا داخل خیابان و کوچه های شهر میشود و از این طرف بدان طرف میرود تا اینکه در کوچه ای به پاره دوز بر میخورد و از روی نشاهنه هایی که شاه داده بود او را می شناسد و بلافاصله در کوچه مینشیند و شروع به شاشیدن می کند.(ادامه دارد)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 9:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شاه عباس پادشاه مقتدر صفوی برای آنکه از جریان امور پایتخت با عظمت خویش اگاه باشد به گفته های درباریان اکتفا نکرده و برای اینکه اوضاع واحوال ساکنین پایتخت را از نزدیک وبا چشم خود ببیند غالب شبها به لباس درویش ملبس می شد ودر اطراف و اکناف شهر اصفهان بگردش میپرداخت .
یکی از شبها که در یکی از کوچه های دور دست شهر مشغول گردش بود ،دید از خلال تخته های دکان پاره دوزی نور چراغی پدیدار است و آهنگ دلپذیر زمزمه ملایمی بگوش میرسد . قدری پیش رفت واز لابلای تخته ها بدرون دکان نظری انداخته دید مردی نشسته است و برای خود بساطی فراهم ساخته انواع میوه جات و مشروبات و خوراکها را با دقتی هر چه تمامتر چیده و شیشه های مشروب را روی یخ گذارده و سرگرم پختن غذا وچنان مشغول زمزمه و آوازه خوانی است که گوئی بهیچ چیز در دنیای خارج توجهی ندارد و تنها فردی است که در این دنیا با دلی بی غم و غصه و سری فارغ از افکار تاریک زیست میکند.
شاه عباس وقتی این جریان را دید بفکر افتاد که به درون دکان درآید وبفهمد با آنکه پاره دوزی کار کم منفعتی است این بساط رنگین را یک کاسب ضعیف پیشه از کجا فراهم کرده است و سبب واقعی خوشنودی خاطر و شادمانی درونی او چیست.با این تصمیم در زد و یا هو و یا علی مددی گفت و به مصداق درویش را هر کجا که شب آید سرای اوست.پس از کسب اجازه وارد دکان پاره دوز گردید و پس از تبادل تعارفات معمول زمان و از این در و آن در صحبت کردن پرسید:ای مرد،چکاره هستی و چه پیشه داری؟گفت پاره دوزم. درویش(شاه عباس) پرسید:مگر روزانه چقدر دخل داری که میتوانی اینهمه خرج کنی و وسایل کیف و خوشی برای خویشتن فراهم سازی؟ پاره دوز گفت:ای درویش،خدا کریم است و روزی رسان.تاکنون آنچه خواسته ایم برای ما رسانده است در آینده هم البته میرساند.
درویش گفت: آفرین بر ایمان تو،ولی اگر شاه عباس فردا حکم کرد که پینه دوزی موقوف تو چه خواهی کرد و این بساط رنگین را از چه راه فراهم خواهی ساخت؟
پاره دوز گفت:ای گل مولا هرگز نفوس بد مزن.شاه عباس پادشاه عادلی است،هرگز چنین حکمی را نخواهد داد.او را با پینه دوزها چه کار؟و بر فرض که چنین امری از مصدر جلالش شرف صدور یافت،کار که قحط نیست،پینه دوزی نباشد کار دیگری میکنم.
درویش پس از آنکه مدتی با پاره دوز در اطراف مسائل مختلف صحبت کرد و از اوضاع و احوال مردم شهر و مخصوصا از کسب و کار رسته پاره دوزان و رسته های دیگر پرسشهائی کرد در اوخر شب از رفیق خود خداحافظی کرد و با گفتن به امید دیدار از دکان پینه دوز خارج شد.
شاه فردا امر میکند تمامی دکانهای پینه دوزی،مخصوصا دکان پاره دوز مذکور را به بندند و امر او فورا اجرا میشود و در میان یهت وحیرت پاره دوزان که چگونه می شود رعیت پروری بصدور چنین حکمی مبادرت کند و تمامی دکانهای پاره دوزی شهر تعطیل میگردد.(ادامه دارد)
نوشته شده توسط شهرزاد قصه گو در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 5:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

با سلام من شهرزاد قصه گو عاشق افسانه های کهن و فولکوریک ایران هستم و از شما نیز خواهشی که دارم این است که برای اینکه این داستانهایی قدیمی وپند اموز کشور عزیزمان ایران به فراموشی سپرده نشود وبلاگ بنده را به دوستانتان معرفی نماید.
چو ایران نباشد تن من نباد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY